:: فرماندهی ::
:: سنگر ::
قافله شهداء
محسن[90]
اگر اذن دهند سعیم این است که از لاله های خونین بگویم،‏ تا شاید نگاهمان کنند و دستی بر آرند و ما را از این منجلاب دنیا بیرون کشند....
:: تبلیغات سنگر ::
قافله شهداء
:: سامانه پیامک ::

جهت دریافت پیامک با موضوع شهداء و دفاع مقدس عدد 00 را به شماره 30007650001978 ارسال نمایید.

جهت آگاهی از سامانه ی پیامک قافله شهداء اینجا را کلیک کنید.

::  بایگانی ::
:: یادداشت ها ::
:: نوای آشنا ::

اگه دوست دارید این نوا رو در وبلاگتون داشته باشید این کد رو در قسمت مدیریت قالبتون کپی کنین. این نوا تو مناسبت‌های مختلف و بدون نیاز به تغییر تو کدها توسط صاحب وبلاگ، تغییر می‌کنه.
دانلود این نوا

:: نوای منتخب ::


یکی از وِیژگی های اصلی حماسه دفاع مقدس این بود که در این جنگ نابرابر تمام مردم کشور عزیزمان به میدان آمده بودند و کسی خودش را مجزا از بقیه نمی دانست. شیعه و سنی، مسلمان و غیر مسلمان، عرب و عجم و دیگر اقوام و قومیت ها دست به دست هم داده بودند تا یک وجب هم از خاک مقدس کشورمان به دست ناپاک دشمن نرسد و انصافا هم ثابت کردند که چنین چیز شدنی است. تعداد زیاد شهدای مسیحی در بین شهدای مسلمان گواه این مطلب است. این ایام و بمناسبت ایام سال نو مسیحی، عرض ادب و احترام می کنیم به تمام شهدای مسیحی هشت سال دفاع مقدس...
قافله این بار مزین است به خاطره ای از رهبر انقلابمون (حفظه الله) در این مورد به روایت یکی از اعضای دفتر ایشون:
امام جمعه تهران که شدند این کار را شروع کردند و هم‌چنان هم ادامه دارد. افتخارمان این است که در استان تهران، خانواده و شهید به بالا نداریم که آقا خانه‌شان نرفته باشد. تقریباً محله و خیابان اصلی در شهر تهران نداریم که ایشان نیامده باشند و بلد نباشند. تک‌تک این محله‌های خود شما را من حداقل می‌دانم ما خانواده شهید سه شهید و دو شهید نداریم که ایشان نیامده باشند.
حدود شش، هفت سال بعضی روزهای شیفت کاری‌ام، مسئول تنظیم ملاقات خانواده معظم شهدا من بودم. به‌همین‌خاطر می‌دانم شرایط و وضعیت چگونه بود. دیدارهای خانواده شهدا، باصفاترین، باحال‌ترین لذتی که آدم می‌خواهد ببرد را دارد. بعضی‌هایش خیلی سوزناک است. یک خانواده شهید می‌روی فقط یک فرزند داشتند که آن هم شهید شده است. خیلی سخت است برای یک پدر و مادر که یک بچه بزرگ کرده باشند، آن بچه‌شان را هم در راه خدا داده باشند. هرچند آن‌ها با افتخار می‌گویند، ولی ما که می‌نشینیم نگاه می‌کنیم، آن خستگی را احساس می‌کنیم.
بعضی از خانواده شهدا با تقدیم چند شهید روحیه عجیبی دارند. به طور مثال خانواده شهید «خرسند»، در نازی‌آباد. خانواده خرسند چهار تا شهید داده است؛ پدر خانواده، دو فرزند خانواده و داماد خانواده. مادر این شهیدان این‌قدر قدرتمند، باصلابت و بانجابت با آقا صحبت می‌کرد که یکی دو بار آقا گریه کرد.
این فقط اختصاص به شهیدان شیعه ندارد. همه آدم‌هایی که در راه خدا در کشور ما از ادیان مختلف کشته شدند. چه شیعه، چه سنی، چه مسیحی و...
صبح روز کریسمس یعنی عید پاک ارامنه، آقا فرمودند خانه چند ارمنی و آشوری اگر برویم خوب است. ما آدرسی از ارامنه نداشتیم. سری به کلیساهای‌شان زدیم که آن‌ها از ما بی‌خبرتر بودند. رفتیم بنیاد شهید، دیدیم خیلی اطلاعات ندارند. کمی اطلاعات خانواده شهدا را از بنیاد شهید، مقداری از کلیساها و یک سری هم توی محله‌ها پیدا کردیم و با این دیدگاه رفتیم. صبح رفتیم گشتیم توی محله مجیدیه شمالی، دو سه تا خانواده پیدا کردیم. در خانواده‌ها را زدیم و با آن‌ها صحبت کردیم. توی خانواده مسلمان‌ها ما می‌رویم سلام می‌کنیم و می‌گوییم از هیئت آمدیم از بسیج، پایگاه ابوذر، بالاخره یک چیزی می‌گوییم و کارتی نشان می‌دهیم. بین ارمنی‌ها بگوییم که از بسیج آمدیم که بالاخره فرهنگش... بگوییم از دادستانی آمدیم که باید دربروند. کارت صداوسیما نشان دادیم و گفتیم از صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران هستیم. امشب شب کریسمس که شب پاک شماهاست می‌خواهیم فیلمی از شماها بگیریم و روی آنتن بفرستیم.
برای نماز مغرب‌وعشا با یک تیم حفاظتی وارد مجیدیه شدیم. گفتیم اسکورت که حرکت کرد به ما ابلاغ می‌کنند، می‌رویم سر کارمان دیگر. اسکورت هم به هوای این‌که ما توی منطقه هستیم با بی‌سیم زیاد صحبت نکنند که مسیر لو نرود، روی شبکه بالاخره پخش می‌شود دیگر. چیزی نگفتند. یک آن مرکز من را صدا کرد با بی‌سیم گفتم به گوشم.
موردمان را گفت که شخصیت سر پل سیدخندان است. سر پل سیدخندان تا مجیدیه کم‌تر از سه چهار دقیقه راه است. من سریع از ماشین پیاده شدم. در خانه را زدم. خانمی از گل بهتر آمد دم در، در را باز کرد. ما با یاالله یاالله خواستیم وارد شویم، دیدیم نمی‌فهمد که. بالاخره وارد شدیم. چون کار باید می‌کردیم. گفتیم نودال و اَمپِکس و چیزایی که شنیده بودیم، کارگردان و این‌ها بروند تو.
کارگردان رفت پشت‌بام پست بدهد، اَمپِکس رفت توی زیرزمین پست بدهد، آن رفت توی حیاط پست بدهد. پست بودند دیگر حالا. فیلممان بود. یک ذره که نزدیک شد، بی‌سیم اعلام کرد که ما سر مجیدیه هستیم. من هم با فاصله‌ای که بود به این خانم چون احیا بشود، این‌جوری جلوی آقا نیاید، گفتم: ببخشید! الآن مقام معظم رهبری دارند مشرف می‌شوند منزل شما.
گفت: قدم روی چشم، تشریف بیاورد. گفتید کی؟
من اسم حضرت آقا را گفتم. ـ داستان بازرگان و طوطی را شنیده‌اید ـ‌، تا اسم آقا را گفتم افتاد وسط زمین و غش کرد. فکر کردیم چه کنیم داستان را؟ داد بیداد کردیم، دو تا دختر از پله آمدند پایین. یاالله یاالله گفتیم و بهشان گفتیم که مادرتان را فعلاً جمع کنید. مادر را بردند توی آشپزخانه.
دخترها گفتند: چه شد؟
گفتم: ببخشید! ما همان صداوسیمای صبح هستیم که آمده بودیم. ولی الآن فهیمدیم که مقام معظم رهبری می‌آیند منزلتان، به مادرتان گفتیم غش کرد. فکری کنید.
تا اجازه نگرفت وارد خانه نشد
این‌ها شروع کردند مادر خودشان را به حال آوردند. فشارشان افتاده بود، آب قند آوردند. بی‌سیم اعلام کرد که آقا پشت در است. من دویدم در خانه را باز کردم. نگهبانی هم که باید کنار در می‌ایستاد، رفت دم در. کارهای حفاظتی‌مان را انجام دادیم. آقا از ماشین پیاده شد تا وارد خانه بشود. آمد توی در خانه نگاه کرد و گفت: سلام علیکم.
گفتم: بفرمایید.
گفت شما؟
نه این‌که ما را نمی‌شناخت، گفتند، تو چه کاره‌ای یعنی؟ گفتیم: صاحب‌خانه غش کرده.
گفت: کس دیگری نیست؟
یاد آن افتادیم که دو تا دخترها هم می‌توانند به آقا بگویند بفرمایید. گفتیم آقا شما بفرمایید داخل.
گفت: من بدون اذن صاحب‌خانه به داخل نمی‌آیم.
معنی و مفهوم حفاظت، خودش را این‌جا از دست نمی‌دهد. مهم‌تر از حفاظت این است. بدون اذن وارد خانه کسی نمی‌شود. رهبر نظام است باشد، ارمنی است باشد، ضدحفاظت‌ترین شکل ممکن این است که مقام معظم رهبری توی خیابان اصلی توی چهارراه، با لباس روحانیت با آن عظمت رهبری خودشان بایستند، همه مردم هم ایشان را ببینند و ایشان بدون اذن وارد خانه کسی نشوند.
من دویدم رفتم توی آشپزخانه. به یکی از این دخترها گفتم آقا دم در است بیایید تعارف کنید بیایند داخل.
لباس مناسبی تنشان نبود. گفتند: پس ما لباسمان را عوض کنیم.
به آقا گفتیم: که رفته‌اند لباس مناسب بپوشند، شما بفرمایید داخل.
گفتند: نه می‌ایستم تا بیایند.
چند دقیقه‌ای دم در ایستادند. ما هم سعی کردیم بچه‌هایی که قد بلند دارند را بیاوریم، مثل نردبان دور ایشان بچینیم که ایشان پیدا نباشد. راه دیگری نداشتیم. چند دقیقه معطل شدیم. چون دانشجو بودند لباس دانشجویی مناسب داشتند. یکی از دخترها، دوید و آقا را دعوت کرد و آقا رفتند داخل اتاق. این خانم پیش آقا رفت و خوش‌آمد گفت. بعد گفت که مادرمان توی این اتاق است، الآن خدمت می‌رسیم.
رفتند بیرون. آقا من را صدا کرد گفت این‌ها پدر ندارند؟
دیدار رهبری از خانواده شهدای مسیحی - قافله شهداگفتم: نمی‌دانم. چون صبح نپرسیده بودم.
گفت بزرگ‌تر ندارند؟ برادر ندارند؟
رفتیم آن اتاق پشتی. گفتم: ببخشید، پدرتان؟
گفتند، مرده.
گفتیم، برادر؟
گفتند، یکی داشتیم شهید شده.
گفتیم، بزرگتری، کسی؟
گفتند، عموی ما در خانه بغلی می‌نشیند.
فکر کردیم بهترین کار این است که عمو را بیاوریم بیرون. حالا چه کلکی بزنیم عمو را از خانه بیرون بیاوریم؟ با این هیبت و این تیپ و قدوقواره، همه دو متر درازی و لباس‌ها، شکل، تیپ و اسلحه. هرچه هم بخواهی بگویی من کسی نیستم، قیافه‌ات تابلو است.
در بغلی را زدیم. یک آقایی آمد دم در سلام کردم. گفتم، ببخشید! امر خیری بود خدمت رسیدیم.
این بنده خدا نگاه کرد، یک مسلمان بسیجی، خانه یک ارمنی آمده، چه امر خیری؟ خودش تعجب کرد. رفت لباس پوشید آمد دم در. محترمانه باهاش پیچیدیم توی خانه برادر خودش. داخل خانه که شدیم، نگهبان او را بازرسی کرد. نگاه کرد، پیش خودش گفت، برای امر خیر مگر آدم را بازرسی می‌کنند؟
بعد از بازرسی قضیه را بهش گفتیم. گفتیم: رهبر نظام آمده این‌جا، این‌ها چون بزرگتری نداشتند، خواهش کردیم که شما هم تشریف بیاورید.
او را داخل که بردیم و آقا را که دید، مُرد. یک جنازه را یدک کردیم و بردیم نشاندیم روی صندلی کنار آقا. این‌ها به خودی خود زبانشان با ما فرق می‌کند. سلام علیک هم که می‌خواهند بکنند کلی مکافات دارند. با مکافاتی بالاخره با آقا سلام و احوال‌پرسی کرد و درنهایت یک هم‌دمی را برای آقا مهیا کردیم.
حضرت آقا چایی و شیرینی‌شان را خورد
رفتیم توی این اتاق بالای سر مادر و با التماس دعا، مادر را هم راه انداختیم. آمدند رفتند بالا، لباس مناسب پوشیدند و آمدند پایین. وقتی وارد اتاق شد، آقا تعارفشان کردند در کنار خودشان، کنار همان عمویی که نشسته بود. بعد هم گفتند: مادر! ما آمده‌ایم که حرف شما را بشنویم؛ چون شما دچار مشکل شده بودید، دوستان عموی بچه‌ها را آوردند.
دخترها آمدند نشستند. آقا اولین سؤالشان این بود که شغل دخترها چیست؟
گفتند: دانشجو هستند.
آقا خیلی تحسینشان کرد و با این‌ها کلی صحبت کردند، توی این حالت، این دختر سؤال کرد که آقا آب، شربت، چیزی برای خوردن بیاورم؟
این‌ها همه‌اش درس است. من خودم نمی‌دانستم که بگویم بیاورد یا نیاورد؟ آقا می‌خورد یا نمی‌خورد؟ نمی‌دانستم. رفتم کنار آقا، از آقا سؤال کردم، گفتم: آقا این‌ها می‌گویند که خوردنی چیزی بیاوریم؟ چایی چیزی بیاوریم؟
آقا گفتند: ما مهمانشان هستیم. از مهمان می‌پرسند چیزی بیاورند یا نیاورند؟ خُب اگر چیزی بیاورند ما می‌خوریم.
بعد خود آقا گفتند: بله دخترم! اگر زحمت بکشید چایی یا آب‌میوه بیاورید، من هم چایی، هم آب‌میوه شما را می‌خورم.
این‌ها رفتند چایی، آب‌میوه و شیرینی آوردند. خود میوه را هم آوردند. خُب توی خانه مسلمان‌ها این‌‌طوری است. یک نفر چند تا میوه پوست می‌کند می‌دهد دست آقا، آقا هم دعا می‌کند. همان‌جا به پدر شهید، مادر شهید، پسر شهید و یا همسر شهید آن خوراکی را تقسیم می‌کنیم، همه یک قسمتی از این میوه می‌خورند که آقا به آن دعا کرده. توی ارمنی‌ها هم همین کار را باید می‌کردیم؟ واقعاً نمی‌دانستیم.
چایی آوردند، آقا خورد، آب‌میوه آوردند، آقا خورد، شیرینی آوردند، آقا خورد. آقا حدود چهل دقیقه توی خانه ارمنی‌ها نشستند و با این‌ها صحبت کردند. مثل بقیه جاها آقا فرمودند: عکس شهیدتان را من نمی‌بینم. عکس شهید عزیزمان را بیاورید ببینم.
توی خانه مسلمان‌ها چهار تا عکس بزرگ شهید وجود دارد که توی هر اتاقی یکی هست. می‌پریم و می‌آوریم. این‌ها رفتند آلبوم عکس‌شان را آوردند. آلبوم عکس هم متأسفانه برای شب عروسی شهید بود. آلبوم را گذاشتند جلوی آقا. صفحه اول یک عکس دوتایی. یادگاری فردین با دوستش گرفته بود آن وسط بود. آقا همین‌جوری نگاه می‌کردند، شروع کردند به صحبت کردن، همین‌جوری صفحه‌ها را ورق می‌زدند تا تمام شود. تمام که شد گفتند: خُب! عکس تکی شهید را ندارید؟
یک عکس تکی از شهید پیدا کردند و آوردند گذاشتند جلوی آقا. آقا شروع کردند از شهید تعریف کردن. گفت: خُب! نحوه اسارت، نحوه شهادت اگر چیزی داشته به من بگویید.
ما فهمیدیم نام این شهید بزرگوار، شهید «مانوکیان» است، به اندازه شهیدان «بابایی»، «اردستانی» و «دوران» پرواز عملیاتی جنگی داشته است. هواپیمایش F14، بمب‌افکن رهگیر بوده و بالای صد سُرتی پرواز موفق در بغداد داشته. هواپیمایش را توی دژ آهنی بغداد می‌زنند. شهید، هواپیما را تا آن‌جا که ممکن است، اوج می‌دهد. هواپیما در اوج تا نقطه صفر خودش، که اتمسفر است بالا می‌آید و بقیه‌اش را به‌سمت ایران سرازیر می‌شود. چهار تا موتور هواپیما منهدم می‌شود. هواپیما لاشه‌اش توی خاک ایران می‌افتد، ولی چون دیگر سیستم برقی هواپیما کار نمی‌کرده‌، نتوانسته ایجکت کند و نشد که چتر برای شهید کار کند. هواپیما به زمین خورد و ایشان به شهادت رسید.
ارمنی‌ای بود که حتی حاضر نشد، لاشه هواپیمای جمهوری اسلامی به‌دست عراقی‌ها بیافتد. آن خانواده، این فرزندشان است. این بزرگوار در نیروی هوایی مشهور است. درباره شهادتش و اخلاقش تعریف کردند.
مادر شهید گفت: امروز فهمیدم که علی(ع) کیست.
مادر شهید گفت: آقا! حالا که منزل ما هستید، من می‌توانم جمله‌ای به شما عرض کنم؟
آقا گفت: بفرمایید، من آمدم این‌جا که حرف شما را بشنوم.
گفت: ما با شما از نظر فرهنگ دینی فاصله داریم، در روضه‌هایتان شرکت می‌کنیم، ولی خیلی مواقع داخل نمی‌آییم. روز شهادت امام حسین(ع)، روز عاشورا و تاسوعا به دسته‌های سینه‌زنی امام حسین(ع) شربت می‌دهیم. می‌آییم توی دسته‌هایتان می‌نشینیم، ظرف یک‌بارمصرف می‌گیریم، که شما مشکل خوردن نداشته باشید، چون ما توی ظرف آن‌ها آب نمی‌خوریم. توی مجالس شما شرکت می‌کنیم و بعضی از حرف‌ها را می‌شنویم. من تا الآن نمی‌فهمیدم بعضی چیزها را.
می‌گفتند، در دین شما بانویی ـ که دختر پیامبر عظیم‌الشأن اسلام(ص) است ـ را بین درودیوار گذاشته‌اند، سینه‌اش را سوراخ کرده‌اند. میخ، مسمار به سینه‌اش خورده. نمی‌فهمیدم یعنی چی. می‌گفتند مسلمان‌ها یک رهبری داشتند به نام علی(ع). دستش را بستند و در سه دوره 25 ساله، حکومتش را غصب کردند. نمی‌فهیمدم یعنی چی. گفتند، در 25 سالی که حکومتش غصب شده بود، شغلش این بود، آخر شب نان و خرما می‌گذاشت روی کولش می‌رفت خانه یتیم‌هایش. این را هم نمی‌فهمیدم. ولی امروز فهمیدم که علی(ع) کیست.
امروز با ورود شما به منزل‌مان، با این همه گرفتاری‌ای که دارید، وقت گذاشتید و به خانه منِ غیر دین خودتان تشریف آوردید. اُسقُف ما، کشیش محله ما به خانه ما نیامده است، شما رهبر مسلمین‌ هستید. من فهمیدم علی(ع) که خانه یتیم‌هایش می‌رفت چه‌قدر بزرگ است.
از ورود آقای خامنه‌ای به منزلشان، به علی(ع) و 25 سال حکومت غصب شده‌اش و زهرا(س) پی برد. خُب! این برود مشهد، امام رضا(ع) شفایش نمی‌دهد؟
بعد از بازگشت حضرت آقا، پاسداران را توبیخ کردند
ما چهل دقیقه با این خانواده بودیم. عین چهل دقیقه،‌ به اندازه چند کتاب از این‌ها درس گرفتیم. آقا در خانه ارامنه آب، چایی، شربت، شیرینی و میوه‌شان را خورد. بعضی از دوست‌های ما نخوردند. کاتولیک‌تر از پاپ هم داریم دیگر. رهبر نظام رفته خورده، پاسدار، من نوعی، نخوردم. حزب‌اللهی‌تر از آقا هستم دیگر.
با آن‌ها خداحافظی کردیم و به‌سمت دفتر به‌راه افتادیم. وقتی رسیدیم آقا فرمودند: این بچه‌ها را بگویید بیایند.
آمدند. گفتند: این کار چه بود که شما کردید؟ ما مهمان این خانواده بودیم. وقتی خانه‌شان رفتیم چرا غذایشان را نخوردید؟ این اهانت به این‌ها محسوب می‌شود. نمی‌خواستید داخل نمی‌آمدید.


پی نوشت:
- نوای وبلاگ هم بی ربط به این پست نیست، روضه خوانی حاج علی قربانی (حاج قربون) برای مسیحیانه. اسپیکرهاتون روشن... ضمنا می تونین این نوا رو تو وب خودتون هم داشته باشین. توضیحاتش ذیل همون نوا اومده....
- با توجه به اینکه یازدهم دی، سالروز تولد و شهادت شهید سید مجتبی علمدار هم هست، برا اینکه یاد این شهید بزرگوار رو هم از دست نداده باشیم فیلم روایت فتح با موضوع شهید علمدار رو در پنج بخش براتون آماده کردم که از اینجا می تونین دانلود کنین. از دست ندین. خیلی قشنگه: بخش اول ( 15 مگ) - بخش دوم ( 14 مگ) - بخش سوم ( 13 مگ) - بخش چهارم ( 13 مگ) - بخش پنجم ( 12 مگ)
- این چند تا مطلب رو هم راجع به شهید علمدار قبلتر نوشته بودم. اونایی که هنوز نخوندن حتما مطالعه بفرمان: شهید علمدار به روایت مادرشانشهید علمدار به روایت همسرشان - ماجرای مسلمان شدن دختری مسیحی (از ژاکلین ذکریای ثانی تا زهرا علمدار) - ویژه نامه شهید علمدار - اعتراف نامه شهید علمدار
بعد نوشت:
- خبر عروج پیر جبهه ها، حاجی بخشی برامون خیلی دردناک بود. کسیکه برا رزمنده ها کمپوت روحیه بود، با شعارهاش، با ماشاالله، حزب الله هاش، با یام یام هاش، با همون ماشینی که تو شلمچه جانباز شد و تو هوای آلوده شهر هم نتونست دوام بیاره، با همون تفنگ همیشه همراه حاجی که حتی  دشمنان از اسلحه بدون سوزنش هم می ترسیدند و ... هنوز یادم نمی ره بارها و بارها اون قدیم تر که سر حال تر بود تو هر برنامه و تجمعی که نیاز می دید تو کرج و ... حاضر می شد و حمایتش رو اعلام می کرد. و حقا هم که به خواسته اش رسید و تو ایام سالگرد کربلای 5 به دوستان شهیدش ملحق شد و تو جوارشون هم آرام گرفت. 
     


حاجی بخشی + شهید دهباشی - قافله شهداء


حاجی بخشی + شهید دهباشی - قافله شهداء


منم برا مزین شدن این پست ماجرای اصابت گلوله به ماشینش رو از زبون سید ابوالفضل کاظمی نویسنده کتاب کوچه نقاش ها که قبلتر راجعش مطلب نوشته بودم نقل می کنم. تو اون ماجرا علاوه بر داماد حاجی بخشی، حاج قاسم دهباشی که نقش اول کوچه نقاش ها هم هست تو ماشین حضور داشت و همونجا به شهادت رسید. اون ماجرا رو از زبون سید ابوالفضل کاظمی گوش کنین. قبلا بخاطر کیفیت پایین کلیپ عذر می خوام.
- اینم نوای
ماشاء الله، حزب الله حاجی بخشی، از
اینجا دانلود کنین.
- این
دوستمون هم خیلی خوب نوشته، حتما مطالعه کنین.



 قافله شهداء Qafeleh.ir
   نوشته شده توسط : محسن در 10/10/90 - ساعت 10:0 عصر
لبیک

نزدیک عملیات رمضان بود.
همه آماده می شدند برا عملیات و معمولا کسی مرخصی نمی گرفت تا بعد از عملیات.
ولی یه جوون اومد و گفت اگه امکانش هست اجازه بده من برم شهرمون.
گفتم برا چی؟ گفت آخه عروسیمه و کارت هم پخش کردیم و خانواده مدام زنگ می زنن و می گن چرا نمیایی؟!
بهش اجازه دادم برگرده. گفت: ازم راضی هستی؟ گفتم : آره. برو ولی مراسمت تموم شد یک هفته ای برگرد چون نیرو نیاز داریم.
خداحافظی کرد و راه افتاد.
عصر همون روز که بچه ها داشتن برا عملیات تجهیزات می گرفتن یکی رو دیدم کنار تانکر آب، داره وضو می گیره. خیلی شبیه اون جوون بود. رفتم جلوتر دیدم همونه. تعجب کردم و پرسیدم مگه نرفتی برا عروسیت؟
گفت: چرا؛ حتی تا نزدیک پلیس راه اهواز هم رسیدم ولی یه دفعه یادم اومد که برا مجلس عروسی ام کارت دعوتی هم به اباعبدالله(ع) دادم و ایشون رو هم دعوت کردم. دیشب هم خواب دیدم مراسم عروسیم تو گودال قتلگاه برپاست و امام حسین(ع) و حضرت زهرا(س) هم اومدن. تا یاد این خواب افتادم دیگه نتونستم برم و برگشتم.
حالا هم اگه سالم برگشتم از عملیات، میرم برا عروسیم و گرنه که دعوت شده ام.
همون شب گردانمون وارد عمل شد و به خط زد. صبحی که داشتم بین مجروحها و شهدامون می گشتم چشمم به همون جوون خورد. خوابش تعبیرش شده بود و اربابش حسین(ع) دعوتش کرده بود...


امام حسین + جبهه - قافله شهداء 


پی نوشت:
- تو این شب و روز ها اول برا سلامتی و فرج حضرت (عج) دعااااااا فراموش نشه...
- برا بیمارها و کسانی که دوست دارن تو عزای ارباب شرکت کنن و نمی تونن هم دعاااا فراموش نشه، همچنین برا حقیر...
- اسپیکرها رو هم روشن کنین. نوای جانسوزیه. ار دست ندین....
- اینم گوشه ای از تصاویر عزاداری برای اهل بیت(ع) در جبهه به انضمام حضور مداحان اهل بیت(ع) در جبهه -
اینجا رو کلیک کنین.
- این چند تا مطلب رو هم در همین زمینه بخونین:
 شهیدی که جنازه ش سالم ماندشهیدی که بواسطه امام حسین(ع) مادر خود را شفا داد - شهدا و امام حسین(ع) - تفحص و زیارت عاشورا



 قافله شهداء Qafeleh.ir
   نوشته شده توسط : محسن در 13/9/90 - ساعت 10:49 عصر
لبیک

14 بار مجروح شده ام.
در کربلای 5 شیمیایی شده ام.
بیش از 200 ماه است که روی تخت بیمارستان خوابیده ام و 67 بار مرا به اتاق عمل بردند...
در عمل های اخیر به دلیل ترس از مرگ مرا بیهوش نمی کنند و بدون بی هوشی جراحی می شوم.
 7 عمل در کشور آلمان انجام داده ام.
چند وقت پیش خدمت مقام رهبری رسیدم ولی نتوانستم از آمبولانس پیاده شوم ایشان جلوی اتومبیل آمدند. آقا فرمودند: شهدا اگر یک بار شهید شدند لحظه لحظه زندگی تو شهادت است.
من دوست داشتم بیشتر از این به مردم و کشورم خدمت کنم اما با همین شرایط اگر نیازی باشد من مثل روز اول آماده انجام هرگونه کاری هستم.
20 سال است فقط به یک چیز غبطه می خورم و آن اینکه چرا شهید نشدم؟؟!
اینها گوشه ای از یک رمان تخیلی نیست، اینها انشای یه دانش آموز نیست، اینها شعارهای تبلیغاتی قبل از انتخابات نیست، اینها حرف دل است، از همان هایی که چون از دل بر می آید لاجرم بر دل می نشیند. اینها حرف یکی از هزاران جانبازی است که روزی صدبار مرگ را جلوی چشم خود می بینند ولی خم به ابرو نمی آورد. خود را آنچنان فدای اسلام و کشور کردند و هنوز هم خود را بدهکار می دانند... آنها خودشان را بدهکار می دانند ولی ما چی؟؟!!! ما هم باید خودمان را طلبکارشان بدانیم یا نه؟ یک جوان در مسابقه ای قطع نخاع می شود زمین و زمان را به هم می دوزیم که چرا کسی به او توجهی نکرد، دوربین صدا وسیما و ... را بر می داریم و هفت نسل قبل و بعدش را موشکافی می کنیم (البته کسی مخالف رسیدگی به آن ورزشکار نیست) ولی چند صد تا از این قطع نخاعی ها در گوشه و کنار شهرمان هستند که سال به سال کسی ازشان سراغی نمی گیرد؟ چند صدتا شیمیایی ؟ چند صد تا جانباز موج گرفته؟ همان جانبازانی که وقتی موج می گیرشان به خود و  خانواده ی خود رحم نمی کنند؟ از همان ها که "سپهر مرحوم" در آن نوشته ی معروفش (+) اینطور یاد می کرد: "به نام آن زن بسیجی که هر وقت همسر جانبازش تعادل عصبیش را از دست می دهد، فرزندانش را در اتاق محبوس می کند و خود را در مقابل شوهرش قرار می دهد تا شوهرش او را آنقدر بزند تا به حال عادی بازگردد و وقتی از او می پرسند چرا خودت از جلوی او کنار نمی روی؟! پاسخ می دهد: اگر من مقابل او نباشم و مرا نزند، خودش را می زند و به خود صدمه وارد می کند......"
زن و بچه ی آنها مگر دل ندارد، مگر آنها تفریح نمی خواهند؟ دوربین های صدا وسیما کجا هستند؟ بودجه ها کجا؟ حتما در فوتبال و ... خرج می شود تا به کودکان ما ادب بیاموزد؟! یا در شهرداریها و  دستگاهها صرف هزینه های تبلیغات پیش از موعد؟ هر چند وقت یکبار یکی از این جانبازان پر می کشد و به یاد ما می آورد که اگر به ریه ی شما بوی شلمچه و دوکوهه خورده باشد نمی تواند در این هوای کثیف و گناه آلود تنفس کند. اما چه برخوردی با این عروج ها می شود؟! اگر خیلی لطف کنند در یک خط خبرش از رسانه منتشر می شود ولی اگر به اصطلاح، قهرمان ورزشی و ... از دنیا برود تا چهلم و سالش هم می شود همه را عزادار و داغدار کرد حتی اگر میلاد دخت نبی(ص) باشد می توان در برنامه زنده روضه خواند و مشکی پوشید! آخر در نظر صاحبان رسانه و برخی ها، قهرمان کسی است که چند حرکت ورزشی انجام داده باشد حتی اگر به اخلاق و اعتقادات آنچنان هم پایبند نباشد نه کسی که برای اسلام و کشورش 30 سال است روی تخت به زور و زحمت این پهلو و آن پهلو می شود، نه کسی که صدای خس خس سینه اش خودش را هم خسته کرده، نه کسی که جوانیش را کنج بیمارستان با میانسالی و پیری عوض کرده و هنوز هم خود را بدهکار مردم می داند.... 
مگر رهبرمان (+) کاری کند تا به من و بقیه بفهماند که راه چیست و وظیفه کدامست؟ خیلی مدیونیم و خدا کند که شرمساری در هر دو دنیا به این مدیون بودنمان اضافه نشود که آن وقت خسر الدنیا والآخرة.... 


جانبازان، شهدای زنده  - قافله شهداء
زمانه خواست تو را ماضی بعید کند
ضمیر مفرد غائب کند، شهید کند


شناسنامه درد تو را کند تمدید
تو را اسیر زمین مدتی مدید کند


درون بقچه عطرش نشد که دختر باد
سپیده دم گل زخم تو را خرید کند


ز دست خیمه بر این باغ ابری از اندوه
که رد پای تو را نیز ناپدید کند


زمانه بافت لباس عزا به قامت تو
که خود تهیه اسباب روز عید کند


زمانه خواست که در خانگاه تاول ها
تو را مراد کند درد را مرید کند


کنون زمانه شاعر چه از تو بنویسد
خدا نصیب غزل مصرعی جدید کند


خدا نخواست فقط از تو سر بگیرد... خواست
که ذره ذره تمام تو را شهید کند


پی نوشت:
- قبل تر هم گفته شد بنا بر ذکر غیر شهدا و ایثارگران در قافله نبوده و نیست ولی این پست هم در همون راستاست که شاید تلنگری باشد اول به خوم و بعد بر دیگران...
- تو دعاهاتون برا جانبازها ویژه دعاااا کنین. اون کنار گوشه ها برا حقیر هم همچنین....
- نوای وب رو از دست ندین.
- اگه دوست دارید نوای وبلاگ رو در وبلاگ یا صفحه شخصی تون داشته باشید این کد رو در قسمت مدیریت قالبتون کپی کنین. این نوا تو مناسبت‌های مختلف و بدون نیاز به تغییر تو کدها توسط صاحب وبلاگ، تغییر می‌کنه.



 قافله شهداء Qafeleh.ir
   نوشته شده توسط : محسن در 26/8/90 - ساعت 1:36 صبح
لبیک

پس از اینکه چند مدت قبل خبرهایی راجع به حذف نام شهدا از کوچه ها و معابر و با ترفندهای مختلف منتشر شد. (مثل: + و + و +) و اینکه مغرضانه یا سهواً این اتفاقات در یه بازه ی زمانی خاص بوقوع پیوست؛ چند ماهی است که در کرج اقدام ارزشمندی در این زمینه صورت گرفته که هم جای تقدیر و تشکر از عوامل این کار داره و هم اینکه بد نیست اون شهرهایی که به اشتباه دست به این عمل زده بودند بنابر کلام حضرت آقا (حفظه الله) که فرموده بودند:" نگذارید نام و یاد شهدا در کشاکش زندگی روزمره به فراموشی سپرده شود. " جبران مافات کنند. در این طرح علاوه بر تابلوی معابر که به نام شهدای بزرگوار مزین بوده، تابلویی با همان ابعاد در زیر تابلوی اصلی نصب شده و در آن علاوه بر عکس شهید، مشخصاتی نظیر تاریخ ولادت، شهادت و محل شهادت آن شهید بزرگوار ذکر شده؛ همچنین کلامی از امام(ره) یا رهبری در رابطه با شهادت و ایثار تابلو را زینت داده است. تو این پست چندتا تصویر از نامگذاری خیابان ها و معابر شهر کرج رو آوردم تا قافله شهداء به اسم و تصاویرشون مزین بشه.


کار ارزشمند شهرداری کرج در نامگذاری معابر به نام شهدا - قافله شهداء

کار ارزشمند شهرداری کرج در نامگذاری معابر به نام شهدا - قافله شهداء

کار ارزشمند شهرداری کرج در نامگذاری معابر به نام شهدا - قافله شهداء

کار ارزشمند شهرداری کرج در نامگذاری معابر به نام شهدا - قافله شهداء

کار ارزشمند شهرداری کرج در نامگذاری معابر به نام شهدا - قافله شهداء

کار ارزشمند شهرداری کرج در نامگذاری معابر به نام شهدا - قافله شهداء

کار ارزشمند شهرداری کرج در نامگذاری معابر به نام شهدا - قافله شهداء

کار ارزشمند شهرداری کرج در نامگذاری معابر به نام شهدا - قافله شهداء


پی نوشت:
- بارها گفته ام که بنا ما تو قافله اینه که خارج از بحث دفاع مقدس و شهدا کار نکنیم ولی مطلب این پست رو هم خارج از اهداف قافله نمی دونم و نیتم این بوده که در کنار اشتباهات و اهمال کاری برخی از شهرها، خیلی خوبه که کار قشنگ شهرمون هم دیده و عنوان بشه تا شاید فرهنگ سازی تو این زمینه صورت بگیره.
- این مطلب در سایت عمارنامه - پارسی نامه - افسران - بچه های قلم - پژواک - شیرازه - هم اندیشی - حریم یاس - ...
- اگه دوست دارید
نوای وبلاگ رو در وبلاگ یا صفحه شخصی تون داشته باشید این کد رو در قسمت مدیریت قالبتون کپی کنین. این نوا تو مناسبت‌های مختلف و بدون نیاز به تغییر تو کدها توسط صاحب وبلاگ، تغییر می‌کنه.



 قافله شهداء Qafeleh.ir
   نوشته شده توسط : محسن در 17/8/90 - ساعت 1:25 صبح
لبیک

نتایج مسابقه پیامکی با قافله شهدا


بسم الله.
خدا رو شاکریم که در مدت کوتاه برگزاری مسابقه پیامکی "با قافله شهداء" استقبال خوبی از این مسابقه انجام شد و با توجه به اینکه تبلیغ خاصی قبل و حین برگزاری مسابقه هم انجام نشده بود بیش از 270 نفر شرکت کرده بودند که از این تعداد حدود 8 درصد بدون هیچ پاسخ اشتباه و حدود 19 درصد یک پاسخ غلط در پاسخ ارسالی خود داشتند و بقیه شرکت کنندگان هم سه پاسخ نادرست یا بیشتر در جواب هایشان بود.
قرار بود که 5 نفر برگزیده اعلام شود که با توجه به خواست بسیاری از دوستان 3 نفر هم به این تعداد اضافه شد که در ذیل شماره 8 نفر از شرکت کنندگان به عنوان برگزیده اعلام خواهد شد. خیلی دوست داشتیم که تعداد بیشتری از شرکت کنندگان را به عنوان برگزیده اعلام می کردیم ولی مشکلات مالی، امکان انتخاب تعداد بیشتری از شرکت کنندگان را نداد که همینجا از تمامی دوستان عذر خواهیم. امید اینکه در مسابقات بعدی بتوان جبران محبت دوستان را انجام داد. 

برگزیدگان مسابقه پیامکی "با قافله شهداء":


- 6567...0913
- 0867...0935
- 1308...0912
- 1950...0913
- 0028...0918
- 4506...0938
- 9050...0913
- 4028...0919

در طی روزهای آینده با تمامی برگزیدگان تماس گرفته و نحوه ارسال جوایز هماهنگ خواهد شد.

پاسخهای صحیح مسابقه:
1- سالروز عملیات فتح المبین کدام گزینه است؟
1- نوزده دی                2-  بیست اسفند              3-  پنجم مهر             4- دوم فروردین
2- این جمله از کیست؟ " مسلماً خون شهیدان، انقلاب و اسلام را بیمه کرده است."
1- امام خمینی(ره)      2- مقام معظم رهبری         3- ریاست جمهور       4- شهید بهشتی
3- شهید نوجوان 13 ساله که توبه نامه اش در وب قافله آمده است چه نام دارد؟
1-  شهید پناهی         2- شهید محمودی             3- شهید علمدار         4- شهید طوقانی
4- سالروز پذیرش قطعنامه 598 از سوی ایران، چه روزی است؟
1- بیست وشش مرداد  2- بیست وهفت تیر           3- بیست وهشت شهریور   4- بیست وشش فروردین
5- کدامیک از خدمات زیر جزء طرحهای وب قافله شهداء نیست؟
1- سامانه پیامک         2- ربات مسنجر یاهو          3- طراحی قالب          4- بلوتوثهای خاکی
6- عملیاتی که منجر به شکست حصر آبادان شد چه نام داشت؟
1- ثامن الائمه             2- طریق القدس                3- والفجر 8                4- الی بیت المقدس
7- جمله"مطبوعات ما جنگ را درشت می نویسند،درست نمی نویسند." از کدام شهید بزرگوار است؟
1- شهید خرازی          2- شهید همت                  3- شهید صیاد شیرازی   4- شهیدحاج احمد کاظمی
8- امام خمینی(ره) این جمله را برای فتح کدام منطقه بکار برد؟ "...... را خدا آزاد کرد."
1- خرمشهر                2- بستان                         3- مهران                    4- گزینه 1 و 3



 قافله شهداء Qafeleh.ir
   نوشته شده توسط : محسن در 2/8/90 - ساعت 11:0 عصر
لبیک